منوچهر خان حكيم
230
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
بعد از سه شب كه او عبادت كرد ، در اثناى عبادت ، او را سنه « 1 » اى دست داد . در عالم سنه حضرت آدم را ديد كه نزديك او آمد و گفت : اى شمع عالم ! هيچ دغدغه به خاطر خود راه مده كه در هيچ مهمى از مهمات دنيا حضرت آفريدگار تو را عاجز نگذارد ؛ لوحى از بغل خود بيرون آورد به دست حضرت اسكندر داد و گفت : اين لوح را بگير و خود به درون اين چاه رو ، دشتى وسيع را خواهى ديد و باغستان بسيار در غايت بزرگى ، آن شهر جان ابن جان است . به جانب آن باغستان برو . چون به ابتداى كوچه باغ رسى ، اژدهايى را خواهى ديد كه آتشفشان از برابر پيدا مىشود و بر تو حمله خواهد آورد . زنهار كه با تيغ به حرب او نروى ، كه اگر حربه به جانب وى اندازى ، آتش از او بجهد تو را بسوزاند . بدان كه آن اژدهاى ملعونه معلم دختران شيطان است ، يعنى ماروس و منهاز ؛ صاحب اختيار چاه عزازيل است و در علم سحر ، كار را به جايى رسانيده است كه صد همچون دمّامه و شمّامه از طفلان مكتب وىاند . او را عشيرهء جادو و جان ابن جان مىگويند . چون آن ملعونه سر راه تو بگيرد ، اين لوح را از بغل بيرون آورده بر فرق وى بزن كه او هلاك خواهد شد . چون او را بكشى ، كوهى آتش را خواهيد ديد كه از ميان باغستان به مانند تير غلتان به جانب تو خواهد آمد ، زنهار كه چون او را بينى خنجر را كشيده بر حلق عشيره زن ؛ چركى را خواهى ديد كه از حلق او مترشّح خواهد شد ، بايد كه هردو مشت خود را از آن جرم پر كنى و بايستى كه آن آتش به تو رسد . بعد از آن به چابكى از راه وى به طرف چپ به روى به مقدار يك قدم و بعد از آن مشت جرم را بر روى آتش بريزى كه خاموش خواهد شد . او دختر عشيرهء ملعونه است و او را ناريّهء جادو مىگويند . بعد از آن خاطر خود را جمعدار و اين لوح را بر سر راه او دفن كن كه ديگر از قوم جان ابن جان كسى از آن چاه بيرون نمىتواند آمد و از ايشان آسيبى به مردم ختا نخواهد رسيد . ( 146 ) از مژدهء اين خبر ، اسكندر نعرهاى زده از خواب بيدار شد . سالاران آواز او را شنيدند ، اندرون آن گنبدخانه آمدند احوال پرسيدند . اسكندر گفت كه : دفع مردم جان ابن جان را به من آگهى دادند ، الحال به درون چاه مىروم ؛ بايد تا شام انتظار من بكشيد اگر پيدا
--> ( 1 ) . سنه : چرت .